شمرون ، شمیران و معرفی محله های شمیران،مذهبی ، علمی ، پزشکی ، آموزشی ، کامپیوتر

برادران شهید مهدی و حمید باکری

نویسنده :ع.ا نصر
تاریخ:جمعه بیست و سوم اسفند 1392-11:19 ق.ظ


بچه شمرون- شهدا




مهدی باکری در سال 1333 شمسی در میاندوآب به دنیا آمد. با ورود به دانشگاه مرحله‌ی جدیدی از زندگی علمی و سیاسی او آغاز شد. در همان سال‌ها به طور جدی پا در عرصه‌ی مبارزات سیاسی و انقلابی گذاشت. مطالعه‌ی کتاب ولایت فقیه امام خمینی نقش مهدی در شکل‌گیری شخصیت او بر جا گذاشت. 
او در دانشگاه درس خواندن و یاور دانشجویان و بیرون از دانشگاه یک دانشجوی پر شور و حال و واقف به اوضاع و احوال زمان بود. او و دوستانش نقش مهمی در بر پایی تظاهرات شهر تبریز در پانزدهم خرداد 1354 و 1355 داشتند. همان زمان وی توسط ساواک شناسایی شد و بارها برای بازجویی به اداره‌ی امنیت برده شد اما چون مدرکی علیه او نداشتند تحت نظر آزاد شد. بعد از گرفتن مدرک مهندسی برای ادامه مبارزه از محیط دانشگاه خارج شد. در سال 1356 به عنوان افسر وظیفه به خدمت سربازی رفت و به تهران مأمور شد. در بحبوحه‌ی انقلاب مهدی به فرمان امام خمینی از پادگان گریخت و به ارومیه بازگشت. در این دوران مخفیانه زندگی می‌کرد و نیروهای جوان را سازماندهی و تربیت کرد. 
با پیروزی انقلاب مهدی نقشی فعال در سازماندهی سپاه پاسداران داشت. مدتی هم دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. او در سال 1359 ازدواج کرد و روز بعد از عقد به سوی جبهه شتافت. در منطقه ی غرب سمت فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. همان روزها بود که علی صیاد شیرازی به کردستان آمد و با مهدی آشنا شد. 
مهدی پس از شرکت در عملیات‌های مختلف و پاکسازی ضد انقلاب، به منطقه‌ی جنوب کشور رفت و معاونت تیپ نجف اشرف را به عهده گرفت. در عملیات فتح‌المبین، در منطقه‌ی رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد. پس از بهبود به جبهه بازگشت و پس از آزاد سازی خرمشهر دوباره مجروح شد. با تشکیل تیپ عاشورا فرماندهی این تیپ را به عهده گرفت. 
در عملیات حماسی خیبر که در جزیره ی مجنون بر پا شد برادرش به شهادت رسید. در روزهای آخر اسفندماه 1363 عملیات بدر آغاز شد. مهدی و نیروهایش ضربات مهلکی بر ارتش عراق می‌زنند. در روزهای 25 اسفند ماه مهدی و همرزمانش در مقابل عراقیها مقاومت کردند. 
هر چند فرماندهان ارشد سپاه سعی کردند مهدی را به عقب بازگردانند توجهی نکرد و سرانجانم با اصابت گلوله‌ای به سرش به سختی مجروح می‌شود و هنگام بازگشت به عقب موشکی به قایق آنها اصابت می‌کند و پیکر آنها راهی دریاها می شود. 


بسم رب الشهدا و الصدیقین 

بچه شمرون

یادش بخیر آقا مرتضی یاغچیان

بی آلایش ، بی ریا ، خاکی و ساده 



بچه شمرون
بسم الله الرحمن الرحیم 

زندگینامه سردار گمنام خطه ی غیور خیز آذربایجان ، شهید حمید باکری


شهید حمید باكری در پاییز سال ۱۳۳۳ "ه‌.‌ش‌" در شهر ارومیه دیده به جهان گشود‌. در سن دو سالگی مادرش را در یك حادثه تصادف از دست داد و با خانواده‌اش پیش عمه‌اش زندگی كرد و در اصل عمه‌اش نقش مادر را برای او بازی می‌كرد‌.
در دوران مدرسه‌اش ساواك برادر بزرگترش را به شهادت رساند‌. به همین علت از جانب پدر برای فعالیت‌های سیاسی محدودیت داشت‌. بعد از اتمام دوره متوسطه به سربازی رفت و در دوران سربازیش بیشتر با حقایق اطراف آشنا شد و بعد از اتمام سربازی به كمك مهدی و یكی دیگر از دوستانش به دانشگاه راه پیدا كرد‌. 
فعالیتهای انقلابی و مذهبی خود را گسترده كرد‌. او برای محكم‌تر كردن پایه‌های اعتقادیش و به سبب مشكلاتی كه در ایران برایش به وجود آمده بود تصمیم گرفت از كشور خارج شود، ابتدا به تركیه رفت اما با دیدن وضع آن جا و وضع دانشجویان دانشگاههای تركیه شروع به مكاتبه با پسر دایی‌اش در آلمان كرد‌. و بالاخره شهر "آخن‌" پذیرای حمید شد‌. بعد از مدتی شنید كه امام خمینی‌(ره‌) به پاریس تبعید شده‌اند، لذا پس تصمیم گرفت كه بدون واسطه صحبتهای امام را بشنود‌. او كم كم شروع به حمل اسلحه كرد و سلاح‌ها را تا مرز ایران و تركیه می‌آورد و بقیه به عهده مهدی بود‌. 
حمید برای پیروزی انقلاب به ایران آمد و در تظاهرات مردمی شركت می‌كرد تا اینكه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید‌. بعد از پیروزی حمید به عضویت سپاه پاسداران ارومیه درآمد و بعد از مدتی به فرمان امام كه مبنی بر تشكیل بسیج بود، مسئول بسیج استان شد و همسرش هم مسئول بسیج خواهران‌. 
كم‌كم ارومیه داشت حال و هوای قبل از پیروزی را فراموش می‌كرد و همه چیز رنگ و بوی انقلابی گرفته بود‌. 
در یكی از نماز جمعه‌ها حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فرمان آزادسازی سنندج از دست ضد انقلابیون و دموكراتها را صادر كردند، حمید هم ۱۵۰ نفر از بچه‌های سپاه را برای مقابله با ضد انقلابیون به سنندج برد‌. 
سنندج و مهاباد آزاد شد و حال نوبت بازسازی بود، حمید مسئول كمیته برنامه جهاد شد و تصمیم بر بازسازی داشت‌. بعد از اینكه جنگ شروع می‌شود حمید بودن درجبهه‌ها را به فعالیت پشت ترجیح جبهه می‌دهد‌.
اما حضور حمید در همه جا لازم بود چون نیروی فعال و مخلصی بود‌. در سال ۶۰ خدا "احسان‌" را به او داد‌. پس حال علاوه بر مسئولیتهایش باید معلم خانواده نیز باشد‌. پس خانواده را همراه خود به اهواز می‌برد‌. عملیاتها شروع می‌شود‌. حمید در عملیاتهای زیادی شركت می‌كنند‌. از جمله : فتح‌المبین‌، بیت‌القمدس‌، رمضان‌، والفجر مقدماتی‌، والفجر چهار، و غیره‌، اما آخرین عملیاتی كه حمید در آن حضور داشت "خیبر" بود‌. آقا مهدی زنگ زد و حمید را به حضور در جبهه فرمان داد‌.
حمید هم از خانواده خداحافظی كرد‌. رفت و حاج مهدی معاونانش را به همه معرفی می‌كند‌. اولی حمید باكری و دومی مرتضی یاغچیان‌. در تاریخ 1362/12/6حمید باكری در حال حفاظت از پل جزیره مجنون از دست عراقیها به شهادت می‌رسد و یاغچیان مسئولیت او را به عهده می‌گیرد اما چندی بعد او نیز شهید می‌شود اما جزیره مجنون حفظ می‌شود‌



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic